برگشت از جهنم
سنکوپ در ثانیه بهشت
لبریزم از جهالت انسانی اسبی چموش ومانده به زنجیرم شاعر شدم که باتو نفس باشم دق می کنم تو را و نمی میرم فرسنگ های رفته و بی روحم در قرص/ ماه عاشق من جاری از گیجی ام ترانه نمی زاید دردم فقط - حکومت ناچاری- از رختخواب عادتمان گم شد لبخندهای گرم و پس ازآن هم... شب بود و گرگ تشنه به خون اما من با تنی که سرد وهراسان هم... شب بود و ترس و خواهش و دلتنگی پس مانده ای کنار دلی سرمست در پرده های بوسه و تنهایی در پرده ها.. همینکه...تو یادت هست؟ گفتی که همنشین خداوندی از این هجوم فاصله دلگیرم برگرد سوی رود خداوندت من در در کنار بادیه می میرم. به نام خدا مقدمه بي شك هرشاعری دردنيا در لحظه ي تولد شعر از هروسيله اي مدد مي طلبد تا اين نوزاد بازيگوش را زنده وسالم به دنيا بياورد وپس ازآن است كه تمام سعي خود را دربه بلوغ رساندن وشكوفا كردن آن مي نمايد . نقد وبررسي همه جانبه ي يك مجموعه شعر گرچه به نظر ساده مي نمايد اما آنچه كه در اين خصوص اهميت دارد كشف زواياي شعر و برون آوردن نقاط ضعف وقوت كلام شاعر است .اولين چيزي كه براي نگارنده در نقد و واكاوي شعر بر سكوي نخست جاي مي گيرد كالبد شكافي واژه ها بدون هر گونه تعربف و تقبيح است و در اين راه گاه ممكن است حرفي به مذاق خوش نيايد باری؛حقير هيچگاه ادعاي كشف تمامي رموز يك شعر را نداشته ام ولي در هيچ زماني انصاف رافراموش نكرده ام. "به دنبال گوهر رویش" سیاوش پور افشار- انتشارات بوتیمار ـ مشهد1390 اگر نگاهي به زمان سرايش اشعار اين مجموعه بيندازيم و سير زماني ان را درنظر بگيريم متوجه خواهيم شد كه هرچه به انتها نزديك تر مي شويم استواري كلام و زنده و جاندار بودن شعر بيشتر و بهتر حس مي شود. اين اتفاق براي هرمجموعه قابل پيش بيني است واين سير صعودي در گفتن ونوشتن وانديشيدن است كه در تمام شريان هاي زندگي جاري است. مي خواهم اين مجموعه را از سه منظر بررسي كنم: احساس ؛ موسیقی ؛پيام احساس : ايجاد رابطه ي دروني وگسست ناپذير با يك موضوع همانقدر كه از راه احساس ممكن است از راهي جز اين خسته كننده و ناممكن به نظر مي رسد. واين ايجاد رابطه در شعر نسبت به ساير هنرها سخت تر است. بدون كوشش مي توان از يك موسيقي لذت برد، يا از نقاشي يا رقص يا ... اما بدون رسيدن به مفاهيم يك شعر نمي توان ازآن لذت برد يا به سخني ديگر در يك فرايند دروني براي ايجاد رابطه بين شاعر ومخاطب آنچه كه در خوانش اول درك مي شود ناشي از احساسي است كه در شعر مي تواند باشد . در اين مجموعه گاهگاهي رابطه ا ي ازايندست مي تواند بوجود آمده است و به راحتي مي توان آنرا دید گرچه چندان مداوم نیست : ما عاشقان سرزمين دريا مي شوئيم خود را تا اين رودها كه ميگذرد ازتنمان سرخ تر بماند (دوش باران/12) * جرقه ای کوچک از برق چشمان نازت کافی ست تا مرا به خاکسترها هدیه کند(به حکم عشق/32) * خورشید نزدیک ترین لانه ای است که باید درآن بیتوته کنند روزی ، گنجشکهای ما(لانه خورشید/96) اینها نمونه ای بود از آنچه به عنوان درک مستقیم مخاطب از شعر شناخته می شود .این رابطه کاملن درهم تنیده است. رابطه ی شاعر- شعر ؛ شعر- مخاطب ؛ شاعر- مخاطب و نتیجه ی این ارتباط ها ظهور معنا ومفهومی است که باید در ذهن مخاطب بنشیند تا آن شعر را از خودش بداند .این پیشآمد که گاه از شعری لذتی اندک حاصل میشود گسست و جدایی این ارتباط است. حتا دراین مجموعه این مسئله مشهود است : آه اینجا ردپایی رانده از بهشت ...وبعد می رود درچشم آهوی هراس...الخ(ردپا/۱۸) * کوهی که ریزش می کند استفراغ غول خفته عقده های تاریخ است.(برهان علت/26) * مگسی پوست را می گزد این هم نوعی تنبیه است(همان) بنابرآنچه گفته شد احساس در شعر اولین وسیله برای ایجاد ارتباطی مستحکم بین شعر ومخاطب است وتا زمانی که شعر از این عنصر خالی باشد یافتن مخاطبی که دل به آن شعر بدهد سخت سخت است. موسیقی به نظر نمی رسد در هیچ کجای دنیا موجود زنده ای را یافت که از موسیقی با هر تعریفی لذت نبرده باشد . موسیقی یکی از زیباترین آثار خداوند درطبیعت است.چه چهچهه ی بلبلی باشدچه قیل وقال کلاغی .هرصدا درجای خود از زیبایی های جهان هستی است. در شعر اما موسیقی درونی با آنچه که از معنای عام موسیقی به ذهن متبادر می شود تفاوتهایی هست.این موسیقی در کلام با وزن و ریتم که در شعر کلاسیک کاملن واضح است هم متفاوت است مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم گفت که دیوانه نهای لایق این خانه نهای رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم دیوان شمس * دیدار تو حل مشکلات است صبر از تو خلاف ممکنات است دیباچه صورت بدیعت عنوان کمال حسن ذات است (سعدی) در این دو مثال وزن شعر بسیار مهم است که با موسیقی استادانه ای همراه است .ولی درشعر سپید هم کشف موسیقی بوسیله مخاطب دشوار است وهم چیدن کلمات بوسیله شاعر برمدار آن کمی گیج کننده است: باروئی آری اما گرد برگرد جهان نه فراگرد تنهایی جانم(شاملو/شکفتن درمه) * بیا به لحظه های وحشی خودمان برگردیم به جرعه های گس گرم چای به بانگ بی امان گنجشکان وضبط صوت زنده ی قلیان مادربزرگ که از تمام گیتارها وخواننده های فلزی زیباتر می خواند(منوچهرآتشی/اسب سفید وحشی/127) در مجموعه "به دنبال گوهر رویش" موسیقی کلام چندان قوی و طنین انداز نیست و کلمات بر مداری خاص نمی گردند .حتا کم یا زیاد شدن یک سطر می تواند موسیقی شعر را به هم بریزد گاه آمدن یا نیامدن حرفی یا واژه ای موسیقی را به هم میریزد: من اشکت را می خرم آن یخهای کبود{ت} را که از کوهسار دلت می آیند {می ریزند} (مساعده جان/19) * سوختنم را با{چه} چیزی سمت خواهد کرد آتش روزگار حسرتم را زندگی با عشق (حتا نیزارها) قسمت می کنند خودرا به {با} هوای ملایم (عصر گاه ) و پلنگ سرخی با زبانی سوزناک {سوزان)...الخ(به اندازه همه دلها.65) * در خنک گاه (خنکای) چشمانت خاموش می شود آتش بلند من (به حکم عشق/31) وگاه موسیقی در شعر چنان طنین انداز است که خواننده را به وجد می آورد: چه غریب است تنهایی با حجم متراکمی از آدم با رد پای روزهای مغلوب دلم می سوزد وقتی در راه است آن قفس طلایی.(قفس طلایی در راه است/28) * مرگ را درک کنیم حتا اگر زندگی را هزار بار تجربه کرده باشیم(بصیرت ما/51) * از عهده این برخاستن بر نمی آیم زالزالک من! طفره رفتن ، بار گناهی است که سالها بدوش کشیدم(می گفتی عشق هست/58) * خلق آگاهانه موسیقی درونی در شعر سپید دشوار است ولی درصدی از زیبایی های هنر بر اثر حادثه خلق می شوند این در شعر هم اتفاق می افتد اما انچه که مهم است کشف آن وسپس درک وفهم همهی زوایای آن است. پيام اندک نیستند شاعرانی که برای پیام در شعر ارزشی قائل نیستند و تنها خلق هنر ونمایش زیبایی های شعر را ملاک اصلی خود قرار می دهند. اما به نظر می رسد تا دردهای آدمی به پایان نرسند و تا تنهایی های بشر به سامان نینجامد همچنان رسالت شعر آگاهی بخشی و رساندن پیام است. حال این پیام می تواند حرف تنهایی باشد یا خبر مردن یا نسیم وصل یا فریاد آزادی ؛ اما در شعر تمام شاعران دنیا یک چیز مشترک است وآن اینست که هنر والای انسان در ایجاد پیوند هاست . دوست عزیزم جناب پور افشار درمقدمه کتابش نیز با بیانی دیگر به این نکته اشاره کرده است. در این بخش این سوال را طرح می کنم :پیام کتاب "به دنبال گوهر رویش" چیست؟ شاعر کوشیده است به ساده ترین وجه به بیان ذهنیات و دلبستگی های خود بپردازد. این تلاش قابل تحسین وبسیار پسندیده است لیکن خواننده در بیشتر اشعار خود رابا شعر غریبه می داند .این غربت شاید به خاطر بروز خاطره های شخصی شاعر وبرآمدن آن در لباس شعر باشد یا شاید اینکه شاعر کوشیده با جهانی بزرگ از آنچه هست گفتگو کند. فراموش نکنیم جهان یعنی اندیشه؛ و این انسان است که به "گوهر" گرانبهای اندیشه آراسته شده ونه هیچ موجود دیگری. حقیر با جناب پور افشار همعقیده ام که بعضی از اشعار به فراخور احوال خواننده می تواند تغییر کند. بسیاری از اشعار نه خاطره ای شخصی که حرف هایی است برای همه ی دنیا اما حرف هایی که چندان رسا و شیوا نیستند . شعر یعنی فریادبرآوردن : خواه درد عشق باشد یا آزادی یاغیر آن. غلام حسین شرفی از عسل لبانت مگس هاي مرده جان گرفته انــــ/دامت مزه ي مشروبي را ميدهد كه چهل شبانه روز ... انگشتانم در سرگرداني كجاي تو همخوابه زلزله هاي عريان شده / ام مثل لبخنده هاي تيز پرستاري كه در رگهايم زيباترين فحشش را تزريق ميكند. دست برنداري بايد غسلم بدهي كه نماز م را در تابوت جسدهاي شوهردار جا نگذارم. درها را می / بند نافم را گره زده اند به درد به خواب پروانه / هم بیایم / بوی استفراغ / می گیرد دلم برای تو تنگ / در آغوشت می میرم سیگارهایم بوی سینه های تو را/هم را گم کرد ه ام/ پیرهنت را یوسف! در میان واژه هایی که عریان می شوند برای مصلوب شدن مسیحا ! حواست کجاست!؟ شام آخرت / قلاده ای شده بر گردنمان/ را شکسته اند ناجی ها! های..!های..! یوسف! پیراهنت هنوز هم معجزه می کند!؟ * می خواهم از عشق برایت طنابی ببافم / آویخته از سقف... درها را ببند... آسمان را روی تنت / بنویسم : خوابم باکره می ماند! تا پرده ای از پشت پنجره خورشید بزاید/ برای برف های تو. آجر روی آ / جر خورده است گلوی رود / خانه ای که بمب می سازد و فال می زند به / حافظ / سقط کرده بچه اش را به خاطر مردمی که برای آروغش شیهه می کشند. سرت را بالا بگیر! گیرم تو هم شاخه نبات بجوی یونجه های شیراز بوی بهار نارنج نمی دهند. آفتاب می زند/ به سرم وابرها بردنت را بر نردبامی از رنگ /جشن بگیریم حالمان خوب / بد / عشق.. سرم را روی شانه ات می گذارم / قضا بشوی / روی دستهایم باران بگیرد نردبام می افتد کلید رامی زنی وخورشید بر می گردد.. برگردد نگاهت چقدر ماه شده ام که گرگینه / ها از ترس آدم شویم وتو آخر/ ین ترانه ات ما را می کشد/ می کشد تا ته بستری که بوی جنابت میدهد و حالا اهواز برای خودش / 6 می کند / تا تو تنها دختری باشی که زبانم را می فهمی از همین شعر شروع کن برگردی بوی گرگیــ / نه گرفته ام دستانم را بالای سرت/ گیج می رود و شعر نمی خوانی وشعر نمی خوانم بگذار برگردی تسبیح مادرت / گرگینه را آدم نمی کند.. هرکه آمد بارخودرا بست ورفت ما همان بدبخت وخوار وبی نصیب زان چه حاصل جز دروغ وجز دروغ زین چه حاصل جز فریب وجزفریب باز می گویند فردای دگر صبرکن تادیگری پیدا شود کاوه ای پیدا نخواهد شد امید کاشکی اسکندری پیدا شود مهدی اخوان ثالث............... حال وحوصله ی زندگی را هم ازدست داده ایم چه برسد به شعر گفتن....... به کجا می رویم...!؟ ای بــــــاغ شکوفاشده ، ای ماه معطّر دریای پریشـــــــــــــانی من ! قند مکرّر ای سهم من از هردوجهان لحن جوانت گلخــانه ی سرمستی من رقص دوانت درپهنه ی پیـــــــراهن تو ماه نهان شد خورشیــد به رقص آمد وآنگاه نهان شد ای حضرت ابلیس حــریص لب نوشَت انگور همـــان ساقی ساغر نفروشت لبخند به لبهـــــــــــای توآویخته تن را خم آمده در پــــــای تنت ریخته تن را ای وعده ی هر روزِ خداوند ، لبــــانت پیداست که جز شعله ندارند ، لبانت ای شعله ی پیراهنت آتشکده ی من پنهان شده در پرده ی تو بتکده ی من آتش بزن آنگونه که نیلی نگـــــــریزد از پیش نگـــــــــــاه تو خلیلی نگریزد آتش بزن آنگونه که فــــــانوس نروید از خاک ِ برون آمده ققنـــوس نروید ای " أشهدُ ان لا" ی مسلمانیِ من ، تو بانوی من ! ای کعبه حیرانی من ، تو "لا حــــــــــــول وَ لا قوه الابــ" لبانت جز عشق ندارد گل من ! تاب لبانت ای آتش وای آب پر از وسوسه درمن شیرینِ پراز تلخیِ دلـــــواپسِ در من در من نفس ناب تو جاری شده بانو! ابلیس دگر گشته ، حواری شده بانو! لبهای تو انگار که جادو شده امشب آنقدر عسل داده که کندو شده امشب ای دختر دیوانه ی دیوانه تر از من! شمشیر بیاور سرِ پیمانه! سر از من یحیا شده ام سر به تنم تاب ندارد تا سر نرود دیده خون ، خواب ندارد انگورترین خوشه ی باغ غـــزلی تو انکارنکن! حضرت ختم العسلی تو ای خلوت خمخانه ی خورشید خمارت پاییز کمربسته ی یک روزِ بهـــــــارت با چشم تو خورشید رسیده است به چیزی ای با تن تو کعبه ی این قوم پشیـــزی لبخند زدی قند فراوان شده در شهـــــــر دیوانه شدن باز چه آسان شده در شهر ها..معجزه یعنی تو که هم ماهی وهم نه هم قهقهه مستی وهم آهـــــی وهم نه یعنی تو که از پیش درت ســــــرنگـــریزد از بام عقــــــــــــــــاب تو کبوتـــر نگریزد مستی زتو آموخته حــــــــالی که ندارم با توست ـ اگر هست ـ خیالی که ندارم عیسا شده بی تاب ِ صلیبی که تو داری ایزد شده دیــوانه ی سیبی که تو داری
"قد قامت" از این عشق که از خاک رسیده در پرده ی پیـــــــــــراهن تو روز نشسته برشــــــــــاخه لبخنــد تو نوروز نشسته پل بسته به سمت تن آیینه مــرامت ابری که گل آورده به پــابوسی بامت باران نفس پـــــــاک تو را قاب گرفته دریا شده و دامن مهتـــــــاب گرفته درحافظه ی پنجره مانده ست حضورت شب گم شده در زمزمه ی روشن نورت دستش نرسد عشق ، به کوهی که تو داری افسانه خـــــــــریدار شکوهی که تو داری ای تاج سر دختـــــرکـــــــان عسل وقند مجموعه ی آب وعظش وگــریه ولبخند! لبخند بزن قند به لبهای تو زیبــــــاست تصویر خداوند به لبهای تو زیبـــــاست من سردی ِ بیهودگی ام مشتعلم کن با یک نفس ساده سراپا خجلـم کن مست آمده ام ، آدم آتش به دهانم باهر نفسم نام توآمد به زبــــــــــانم تو آخر دریـــــــــــا شدنی ، آخر رودی بیهوده غزل را به لبــــانم نسرودی: از بس گل من بوی تو جاریست دراین شب هرگوشه این خانه بهـــاریست دراین شب یک قطره چکید از لب ســــــاغر شکن تو حالا سرِ هرکوچه خماریست در این شب آنقدر زیــــــادند شـــــهیدان نگــــــــاهت سرتاسر این شهر مزاری است دراین شب منصور فراوان شده ، "ارزان شده "،وقتی هر تار زموهـــای تو داریست دراین شب ای حـــــادثه ی گمشده در گیجی روزم در نبض شکوفــــــای تو بگــذار بسوزم تابر تن تو ماه خدا خـــــانه نشین شد پیوسته بلندانه ترین مـــــاه زمین شد دلتنگ شدم آه.. بهـــــــار بدنت کو؟ سرسبزترین فصل خــداوند تنت کو؟ بگـــــــــذار زتو عشق پرآوازه بچینم بگذار دوبــــــــــاره غزلی تازه بچینم: چون ماه که در زمزمه ی آب خزیده ست زیبایی تو در تن مهتـــــــــاب خزیده ست سرچشمه ی جوشنده ی دریایی ورودی بی تابی تو در من ِ بی تاب خزیده ست بی رنگ تر از آینه هــــــــا بودی وعمری بی رنگی تودر نفس ِ خواب خزیده ست کافیست به لبهـــــــای تو لبخند نشیند تصویر تو بر هرگل نایــــــاب خزیده ست اینگونه که دیوانه فراوان شده ، بی شک عطر عرقت هم به میِ ناب خزیده ست من همسفر رودم وهمگـــــــریه ی بادم بیهوده نبوده ست که دل را به تو دادم روزی که تو برگردی و شب ماه بگیرد باید که به پای تو خود مــــــاه بمیرد ٭٭ شب ، خانه پرخاطره ، یک خانه خالی مردی که جهانش شده پیمانه خالی برگرد به این خانه ی بی همهمه، برگرد ای دختر آب وغزل و زمــــــزمه برگرد می میـــــرم امـــا عشق تو درباورم مانده تصــــــویر تو در قـــاب چشمــــان ترم مانده آتشفشـــــــان کهنه و پیــر و فــــــراموشم شوق رهـــــــایی در دل خــــاکسترم مانده من پادشـــــــاه آسمـــان ودشت بودم....آه حـــــالا ولی از آن همه تنهــــــــا پرم مانده بعــــد از تو ابــــــر آرزوهـــــــــــای بزرگ من کـــوهم که تنها خـــاک عالم بر سرم مانده بی تو زبــان مــــردم این شهر بــــــانو جان! زخمی شد وعمری ست که بر پیکرم مانده نام تو را بردم..غـــــــــزل جاری شد و اینک من هستم و ـ این چشمهای بر درم مانده ـ ... رفتی تو و من لحظه لحظه بی تو می میرم نـــــــــامت ولی در لا به لای دفترم مانده

به گریه
درها را ببند/ مان به هم
| Design By : Mihantheme |


